تبليغاتX
دالاهو
 

 

بگذارید گذشته ها در گور خود دفن شوند.

 

 بار دیروز همراه با بار فردا.

 

اگر روی دوش امروز قرار گیرد

 

قویترین آدمها را از پای در می آورد .

 

و جز توقف حاصلی ندارد

 

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391  |
 

 

                   

 

مي خواستم سطر به سطر خاطره هايم را به ياد آورم تا دانه هاي درشت  

اشك هايم از يادم برود ... 

مي خواستم به تمام تنهائي هايم ســَرَك بكشم تا هيچ كس در خاطرم

نماند ...

مي خواستم آنقدر گريه كنم تا اشكهای عالم تمام شوند و همه مجبور

شوند 

 بخندند ...

مي خواستم آنقدر بنويسم تا نانوشته اي باقي نماند ...

مي خواستم .......................................

اما بغض عجيب و دانه هاي ناباورانه ي اشك فرصتي براي عمل كردن به

خواسته هايم نداد .

مي خواستم ؛ امـــــــا نتوانستم ... !!

پيچ و تاب برگهاي زرد در هوهوي باد ، خش خش خشك برگ ها زير پاهاي

غمگين ام

آسماني خاكستري و مه گرفته ... اما حيف كه باراني نيست .

صداي قدم هاي آهسته ام كنار درخت هاي سر به فلك كشيده ي بي برگ ...

چه سمفوني پاييزي زيبايي !

 

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391  |
 دردودل با خدا.

 

سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد آنقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند

آنقدر است که ما را برای دعا به زانو درآورد...

نوری تابید...

سرم را به سوی اسمان گرفتم...

همه چیز معنا پیدا کرد...

سکوت،تاریکی و لحظات تنهایی...

آری،من در این لحظات با پروردگار خویش به راز و نیاز میپردازم...

پروردگارا به یاریم بیا تا پنجره ی خسته ی دلم را به سوی درگاه پر مهرت بگشایم...

و یاریم کن که مرغ خسته ی دلم را که دیریست در این قفس زندانی است

در آسمان سیاه شبت پرواز دهم...

خداوندا به یاریم بیا تا این بغض خسته و کهنه که سد راه نفس هایم است را کنار بزنم...

تا دستانم را به سویت دراز کنم و اشکهای جمع شده در چشمانم را بر روی گونه هایم جاری سازم....

خداوندا کنارم باش و تنهایم نگذار...

بار الهی مرا از بندگانت جدا نکن...

در این همه تنهایی تنهای تو را دارم که کنارم هستی...

خداوندا تنها و تنها تو هستی که در تک تک لحظات خوشی و غم هایم در کنارم بودی...

اکنون نیز دستم را بگیر و پناهی بهم ببخش...

پروردگارا تکیه گاهم باش و مرا و دل در به درم را ببین که چگونه برایت سخن میگوید...

پروردگارا فرصت زندگی کردن را از من نگیر...

و بگذار که در این دنیا کولبارم را که از عهد و پیمان با توست

پر کنم و با دلی پر از عشق به سویت پرواز کنم...

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391  |
 گاهی

 

 

گاهی

 

گاهی دلت بهانه های میگیرد که خودت انگشت به دهان میمانی

گاهی دلتنگی های داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت میکنی

گاهی پشیمانی از کرده وناکرده ات

گاهی دلت نمی خواهد دیروز رابه یاد آوری

انگیزه ای برای فردا نداری وحال هم که

گاهی فقط دلت میخواهدزانوهایت راتنگ در آغوش بگیری

 وگوشه ای گوشه ترین گوشه ای که 

میشناسی بشینی ونگاه کنی

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود

گاهی دلگیری شاید از خودت

شاید. . . . . .

 

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391  |
 دعا

 

                                    

                  

                                 

 

خدایا.......خداوندا

 

 

تو همیشه خدا بودی و هیچ وقت به هیچ چیز و هیچ کس نیازی نداشتی و نداری.

اما من همیشه محتاج تو بودم و هستم و خواهم بود .

انگاه که نا توان بودم تو را صدا کردم و توکل به تو کردم

به امید انکه دست ناتوانم را می گیری .

آیا آن زمان که به خیال خود اجابتم کردی شکر گذاریت را نکردم؟

امروز آنقدر درمانده و دلگیرم که نمی دانم چگونه آرام و قرار یابم.

حس می کنم تو هم مرا تنها گذاشتی و این یعنی آخر همه چیز.

خودت می دانی چه می گویم

تو بگو من چگونه بار گناه نکرده را بدوش کشم .

چگونه زخم زبان آدمها را تحمل کنم .

ای تنها شاهد من . جز تو چه کسی حرف مرا باور خواهد کرد

خسته ام .

تو بگو من چگونه نگاه های پر ملامت را تحمل کنم

در حالی که خود می دانی من گناهکار نیستم .

پس کجاست آن همه مهربانی . کجاست آن همه بخشندگی ؟

خدایا تو هستی و من اینگونه زیر شمشیر زبان و

 نگاهشان زخم خورده و رنجور می شوم؟

این بود آن عظمت و بزرگی . یعنی تو به اندازه مادران

هم عطوفت نداری که در سخت ترین

لحظات زندگی ام

وقتی گریه امانم نمی دهد بی شرط و شروط به آغوشم گیری ؟

مگر نگفته بودی هر وقت حاجتی داشتم در خانه تو را دقل باب کنم ؟

 حالا چرا اینگونه مرا از خود

از در خانه ات راندی؟

مگر جز تو امید دیگری هم داشتم؟ مگر جز تو همزبان دیگری هم بود ؟

ای تو امید اولین و آخرینم

اگر چه مرا از خود راندی . اگر چه بی جوابم گذاشتی

اما من باز هم رو به سوی تو می آورم

من باز هم دست به سوی تو می گشایم و تو را می خوانم

جوابم را بگو که می دهی؟

یا ستار العیوب

مرا با این مردمان دون صفت تنها مگذار

 

  

|+| نوشته شده توسط الهام در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391  |
 تنهایی

نوشته هایم را برای تنهای هایم مینویسم و نمیگذارم        

 

حسرت و آرزوهای برباد رفته حتی در خواب شبانه آنهارابخوانند..

 

من بازندگی میجنگم ودر مقابل مشکلات سرخم نمیکنم ونمیگذارم

 

کوله بار هرچند تهی ام رااز دست های ناتوان کسی ازمن بگیردکه

 

 اعتمادی به باورهایش ندارم......                 .

 

من فرداراباشعر امروز عاشقانه آغاز میکنم ونمیگذارم دلواپسی های

 

آمیخته باتردید گاه و بیگاه در خانه اندیشه ام سرک بکشد..   

 

من باایمان به خدامسیر سبز بودن را پیدا میکنم و به احساسات  

 

ناگفته جرائت  بیان شدن میدهم.......                  

 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391  |
 

باید بدجنس باشی..!! تا عاشقت باشن……!!

باید خیانت کنی………!! ………. تا دیوونه ات باشن…!!

باید دروغ بگی……………!!……..تا همیشه تو فکرت باشن…!!

باید هی رنگ عوض کنی……!!…………..تا دوسِت داشته باشن…!!

اگه ساده ای …!!…اگه باوفایی…!!….اگه یک رنگی…!!………همیشه تنهایی…!

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391  |
 

وقتی دلــــــــت خسته شــد ،

دیگر خنده معنایی ندارد ...

فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلـــــــت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

   

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390  |
 شعر

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

 

                           

                         بخت بد بین از اجل هم ناز میباید کشید...                   

               

          

                      

 

سرنوشت وقتی بر سرم نوشت  همه را از غم نوشت  

                                               

                           

          

                  شادی زیادش رفته بودهمه روز غم  نوشت.....

                                 

                                           

             

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390  |
 

به بلندی ماههاو طول سالها نگاه نکن .

وقتی که گذشت تازه میفهمی که هیهات چه زود گذشت.

وقتی پشت سرت رانگاه میکنی فقط دیروزرا میبینی

 وتمام سالهای سپری شده

درقالب دیروز گذشته ای میشود برای امروزت.

وطول عمرتو فقط فردایی است که هنوز نیامده

وتوباکوله بار خاطره هایت شوق تازه ی

دیدارش را داری.

واین شوق هرگز کهنه نمیشود

پس امروزهایت راباندامت دیروزهایت تباه نکن.

 

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390  |
 
|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390  |
 

هنگامی که از مادر زاده شدم صدایی به گوشم طنین افکند

 

که میگفت.....

 

تاآخرین لحظه زندگی باتو هستم..

 

ازاو پرسیدم توکیستی...

 

گفت من غم هستم...

 

آن زمان طفلی بیش نبودم ومعنی واژه ی غم را نمی فهمیدم

 

وفکر میکردم که غم عروسکیست که میتوانم با او بازی کنم

 

و حال که بزرگ شده ام و مفهوم برام خیلی روشن شده است..

 

فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه غم....

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390  |
 

کارت پستال درخواستی طراحان

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه دهم اسفند 1390  |
 

 

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت

با صدای بلند گریه می کردم

و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه دهم اسفند 1390  |
 

چه غم انگیز.........  

چه غم انگيز است بار سختی ها را به تنهايی به دوش کشيدن

                       

                           و رنج ها را در سکوت و انزوای محض

                                                گريستن.                

 

و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی

 

.و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است

 

زندگیهمان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده

 

و هر زمان به سويی می کشد

  

 و تو آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما هيچ کس از

 

رنج تو آگاه نيست،

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سايه گاه ديوار سرد و خا موش نمی يابی

 

،آن زمان که بار غصه بر شانه هايت سنگينی می کند

 

 و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در

 

گور سرد خاطرت دفن می کنی و

 

 بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های غم،خم به ابرو نياوری،

 

آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند

 

و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نيست تا

 

 گره از بغض هايت بگشايد،

 

آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک ستاره ای

 

 فا نوس راهت نيست،

 

آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود،

 

آن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان

 

تو همدل ديگری است،

 

تنهايی را با تمام وجود حس می کنی.

  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه دهم اسفند 1390  |
 
 
بالا
لرزش راست كليك